دیدی آروم نشستی... داری کارتو انجام میدی...تمرکز کردی رو کارت...هیچ فکر دیگه ای هم غیر از کارت تو ذهنت نیست...بعد یهو...بی دلیل...نا آروم میشی...مضطرب میشی...اونقدر که نمیتونی بشینی...بلند میشی...چند قدم برمیداری...باز بر میگردی سرجات...دوباره نمیتونی...دوباره پا میشی....پیش اومده براتون؟ حس میکنید چیزیو که میگم؟ تا حالا تجربه کردید این احساسو؟
نمیدونم این چه حسیه که گاهی به سراغم میاد...امروز هم اومد بازم...اول سعی کردم ندیده بگیرمش...اما نشد...تو کشوی میزم، تو شرکت، گلاب دارم...گلاب رو ریختم تو چاییم...اما آرومم نکرد نوشیدن گلاب...گفتم شاید اگر بنویسمش، آروم بشم....
حتما" این حالتها بی دلیل نیست...
گاهی فکر میکنم درست در همین لحظه که این حال بد اومده سراغم، کسی که دلش رو شکوندم، یادم افتاده و آه کشیده....
شاید هم خدا داره گناهها و صوابها رو سبک سنگین میکنه تا اینجا، کفه گناهام سنگینتر شده...
شاید هم سختیها و فشارها و بحرانهای روحی که در خودم خفه شون کردم، یهو غلیان کرده و ناآرومم میکنه...
شایدم یه کسی که دوسش دارم و جونم به جونش وصله، در اون لحظه داره کاری میکنه که روحمو آزرده میکن
برچسب:
نویسنده: یوسف صفری
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 5:53